لبخندِ دره
دست او آیا نخواهد چید
سیب را از شاخه امید
نونهال مهر را پر بار
چشم او آیا نخواهد دید؟
- نه نخواهد دید
- دست او از شاخه امید
- میوه شیرین نخواهد چید
***
باز می گردد، دریغا بازگشت او
نیشخند دره ها را تاب نتواند
پیش طعن کوهها از شرم گشتن آب نتواند
باز می گردد و می خواند :
(( دره ای آغوش بگشوده
(( جاودان آغوش بگشوده
(( انتظارت چیست ؟
(( کارت چیست ؟
(( هان پذیرا میشوی این عابر آواره را در خویش ؟
(( این پریشان خورده سر بر سنگ را، دلریش ؟
(( دره، آیا این پریشان را ز درگاهت نمی رانی ؟
(( جاودان در گرمی آغوش خواموشت -
نمی خوانی ؟
دره خاموش است
دره سر تا پای آغوش است
*****
و سکوتی سرد و صامت
در فضا گسترده سنگین بال
ناگهان پژواک « وای » مرد در دره طنین افکند
جغد زد شیون
چرخ زد کرکس
دره زد لبخند
***
نظرات () رخصت آواز
بال و پر ریخته مرغم به قفس
تا گشایم پر و بال
پر پروازم نیست
تا بگویم که در این تنگ قفس
چه به مرغان چمن می گذرد
رخصت آوازم نیست
نظرات () شب سردی است، و من افسرده.
راه دوری است، و پایی خسته.
تیرگی هست و چراغی مرده.
***
می کنم، تنها، از جاده عبور:
دور ماندند ز من آدم ها.
سایه ای از سر دیوار گذشت،
غمی افروز مرا بر غم ها.
***
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهانی.
***
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر، سحر نزدیک است.
هر دم این بانگ بر آرم از دل:
وای، این شب چقدر تاریک است!
***
خنده ای کو که به دل انگیزم؟
قطره ای کو که به دریا ریزم؟
صخره ای کو که بدان آویزم؟
***
مثل این است که شب نمناک است.
دیگران را هم غم هست به دل،
غم من، لیک، غمی غمناک است.
*****
نظرات ()
با خویشتن نشستن در خویشتن شکستن نه، نه، نه این هزار مرتبه گفتم : - نه دیگر توان نمانده، - توانایی، در بند بند من از تاب رفته است . شب با تمام وحشت خود خواب رفته است و در تمام این شب تاریک، تاریک، چون تفاهم من، - با تو ! انسان، افسانه مکرر اندوه و رنج را تکرار می کند . گفتی : « امید ها ست، « در ناامید بودن من؛ - اما، این ابر تیره را نم باران نبود و نیست این ابر تیره را سر باریدن . انسان به جای آب، هرم سراب سوخته می نوشد . گلهای نو شکفته، این لاله های سرخ، گل نیست ؛ - خون رسته ز خاک است . *** باور کن اعتماد. از قلبهای کال بار رحیل بسته و مهربانی ما را، خشم و تنفر افزون، از یاد برده است . باور نمی کنی ؟ که حس پاک عاطفه در سینه مرده است . *****
نظرات ()
آیا چه کس تو را از مهربان شدن با من مایوس می کند؟
ای قامت بلند مقدس،
تندیس جاودان،
ای مرمر سپید؛
ای پاکی مجرد پنهان،
در انجماد سنگ؛
من عابدانه در دل محراب سرد شب،
بدرود با خدای کهن گفتم .
هرگز کسی نگفته سپاس تو،
این گونه صادقانه که من گفتم .
دیگر مرا،
با این عذاب دوزخیت
- مگذار
مهر سکوت را،
زین سنگواره لب سرد ساکتت
- بردار
از این نگاه سرد،
با چشمهای سنگی تو.
دلگیر می شوم .
ای آفریده من،
آری، تو جاودانه جوانی،
من پیر می شوم .
در این شبان تیره و تار اینک،
ای مرمر بلند سپید،
تندیس دستپرور من،
پرداختم تو را .
با این شگرف تیشه اندیشه،
در طول سالیان ،
- که چه بر من رفت -
با واژه های ناب
در معبد خیالی خود ساختم تو را .
اما،
ای آفریده من !
- نه ،
ای خود تو آفریده مرا،
- اینک،
با من چه می کنی ؟!
نظرات ()
آفتاب و ذره
توای شکوهمند من
شکوه دلپسند من
تو آن ستاره بوده ای
که مهر آسمان شدی
ز مهر برتر آمدی
فراز کهکشان شدی
به دره ها نگاه کن
به ژرف دره ها نگر
به تکه سنگهای سرد
به ذره ها نگاه کن
به من بتاب
که سنگ سرد دره ام
که کوچکم
که ذره ام
به من بتاب
مرا ز شرم مهر خویش آب کن
مرا به خویش جذب کن
مرا هم آفتاب کن
نظرات ()

دریای نگاه
به صد امید می بستم نگاهی
مگر یک تن از این ناآشنایان
مرا بخشد به شهر عشق راهی
به هر چشمی به امیدی که این اوست
نگاه بی قرارم خیره می ماند
یکی هم، زینهمه نازآفرینان
امیدم را به چشمانم نمی خواند
غریبی بودم و گم کرده راهی
مرا با خود به هر سویی کشاندند
شنیدم بارها از رهگذاران
که زیر لب مرا دیوانه خواندند
ولی من، چشم امیدم نمی خفت
که مرغی آشیان گم کرده بودم
زهر بام و دری سر می کشیدم
به هر بوم و بری پر می گشودم
امید خسته ام از پای ننشست
نگاه تشنه ام در جستجو بود
در آن هنگامه ی دیدار و پرهیز
رسیدم عاقبت آن جا که او بود
"دو تنها و دو سرگردان، دو بی کس"
ز خود بیگانه، از هستی رمیده
از این بی درد مردم، رو نهفته
شرنگ ناامیدی ها چشیده
دل از بی همزبانی ها فسرده
تن از نامهربانی ها فسرده
ز حسرت پای در دامن کشیده
به خلوت، سر به زیر بال برده
به خلوت، سر به زیر بال برده
"دو تنها و دو سرگردان، دو بی کس"
به خلوتگاه جان، با هم نشستند
زبان بی زبانی را گشودند
سکوت جاودانی را شکستند
مپرسید، ای سبکباران! مپرسید
که این دیوانه ی از خود به در کیست؟
چه گویم! از که گویم! با که گویم!
که این دیوانه را از خود خبر نیست
به آن لب تشنه می مانم که ناگاه
به دریایی درافتد بیکرانه
لبی، از قطره آبی تر نکرده
خورد از موج وحشی تازیانه
مپرسید، ای سبکباران مپرسید
مرا با عشق او تنها گذارید
غریق لطف آن دریا نگاهم
مرا تنها به این دریا سپارید
نظرات () چند روایت از همشهری های عزیزمان (امیدوارم به کسی بر نخوره)

ترکه داشت دعا می کرده،می گه:خدایا منو نیامورز!می گن:این چه جور دعا کردنیه ؟می گه : دارم شکسته نفسی می کنم.
ترکه یه تراول پیدا می کنه ،می اندازش دور،می گه من از این شانسا ندارم
ترکه در خونشون رنگ می کنه بچش گم می شه.
ترکه سربازیش تموم می شه . وقتی کارت پایان خدمتش رو میگیره، نگاه می کنه و میگه: ای بابا .من که از اینا چهار تا دارم!!!!!
به یه ترکه میگن امام رضا چطور شهید شده؟ میگه تو حرمش بمب گذاشتن
یک روز یک ترکی داره ماشینش رو میشوره و از پلاک شروع کرده میگن چرا از پلاک شروع کردی میگه دفعه قبل از سقف شروع کردم وقتی رسیدم به پلاک دیدم ماشین مال خودم نیست
ترکه از ژاپن بر میگرده بهش میگن مشکل زبان که نداشتی. میگه من که نه ولی ژاپنی ها چرا
قزوینیه تو صف نون بوده، یه پسر خوشگل هم جلوش واستاده بوده. یه دفعه شاطره میاد بیرون، میگه: نون تموم شد! صف به هم میخوره وهمه میرن. قزوینیه شاکی میشه، داد میزنه: نون تموم شد که شد! صف رو چرا بهم میزنید

یه روز یک نفرمیره کنارزندان میبینه که دوسرباز خم شده اند ازشون می پرسه برای چه خم شده اید می گویند یک زندانی قزوینی اززندان فرارکرده برایش تله گذاشته ای
ترکه با یکی دعواش میشه .بعد از کلی حرف زدن طرف میگه :گیرعجب خری افتادیما .ترکه میگه :هوو.حرف دهنتو بفهم.خودت گیر عجب خری افتادیا
ترکه زنگ می زنه قم میگه: الو یه امام جمعه برامون بفرستین!!! میگن امام جمعه قبلی چی شد؟ میگه اونو کشتیم امام زاده درست کردیم
ترکه با دو نفر دیگه سوار تاکسی بوده ... بعد از مدتی یکی پیاده میشه و درو محکم میبنده ... راننده میگه : الاغ بی شعور ... یه کمی جلوتر یه نفر دیگه پیاده میشه و باز در و محکم میبنده و بازم راننده میگه : الاغ بی شعور ... خلاصه نوبت به ترکه میرسه و ترکه هم با دقت در و آهسته میبنده میبینه راننده داره نگاش میکنه به راننده میگه : چیه ... الاغ باشعور ندیدی
یه ترکه تو آینه عکس خودشو می بینه بعد می گه : ا...این چه آشناست ! بعد از یه ساعت فکر کردن داد می زنه : فهمیدم ... این همون کره خریه که امروز تو آرایشگاه یک ساعت زل زده بود به من
ترکه عاشق می شه روی در خونش می نویسه بزودی در این محل جشن عروسی برگزار می شود

به لره می گن سخت تری کاری که تو عمرت کردی چی بوده؟نمکدون پر کردن ،میگن این که سخت نیست ،میگه آخه سوراخاش خیلی ریز بود.
ترکه سوار هواپیما بوده ...یهو هواپیما منفجر می شه........(این قرار بود جک باشه ولی حادثه هیچوقت خبر نمی کنه)
ترکه یه چک سفید امضا پیدا میکنه جلو مبلغش مینویسه” خدا تومن” میبره میده به بانک. بعد میبینن ترکه داره کیسه کیسه پول از بانک میبره بیرون ، میرن ببینن چه جوریه که بهش پول دادن میبینن رئیس بانکه لر بوده
یارو عروسی میکنه میره پیش دکتر میگه: آقای دکتر زن من هامله نمیشه! دکتر سوال میکنه : میگه چند وقت عروسی کردی؟ میگه ده روز !!! دکتر میگه پدرسگ زن گرفتی یا زود پز؟!!!
ترکه می ره خارج ازش می پرسن اسمت چی؟می گه:SUN OF GOD BETWEEN TWO WATER OF ORIGINAL می گن یعنی چی؟میگه:شمس الله میاندوابی.
به ترکه می گن تو همیشه لپ لپ می خری؟میگه آره!بهش می گن حالا جایزه هم توش داشته؟می گه فکر نمی کنم من لپ لپ رو واسه کیفیتش می خرم.
ترکه به نامزدش می گه چهار شنبه به چهار شنبه دیره همو ببینیم ،بیا دوشنبه به دوشنبه همدیگرو ببینیم.
به لره میگن بین پیامبران پیامبر زن هم بوده ؟؟؟بله 2 تا...پیامبر اعظم و پیامبر اکرم.
لر ها دارن تمرین کروات زدن می کنند> تا حالا 50 تا تلفات دادن.
تو اردبیل در روز میلاد امام علی ،به اونایی که اسمشون میلاد کادو میدن.
"with carpet rice, with fish whatترکه تو خارج می ره یه رستوران ایرانی،گارسن می گه چی میل دارین؟ترکه میگه:
گارسن می گه بابا اینجا که همه ایرانین فارسی بگوببینم چی می خوای؟ترکه می گه همون"باغالی پلو با ماهی دیگه"
اصفهانیه صبح از خواب بیدار می شه میبینه زنش کنارش مرده! داد می زنه به دخترش می گه:ملیحه!ننت مرده چای واسه دو نفر دم کن .
ترکه زنگ می زنه به دختره،دختره می گه چقدر لهجت بده ترکه می گه قطع کن دوباره می گیرم.
.
نظرات ()